|
|
بارن ببار همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفید...هیچ کسی به او کار نمی داد...همه می گفتند:{تو به هیچ دردی نمی خوری}...یک شب که مداد رنگی ها...توی سیاهی کاغذ گم شده بودند...مداد سفید تا صبح کار کرد...ماه کشید...مهتاب کشید...و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توی جعبه ی مداد رنگی...جای خالی او...با هیچ رنگی پرنشد نوشته شده توسط : میتــــــــــــــــــــــــــــرا | چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 | 18:32 | + | موضوع: |
تنهایی من محکوم شدم به تنهایی کوله بارم را به دستم دادی مرا از جزیره قلبت
تبعید کردی به دور دست ها آنقدر دور که هوای برگشتن به سرم نزند تو برای مجازات کسی که نمی دانست مرتکب کدامین
گناه بود مجازاتی این چنین سنگین برایش رقم زدی نیازی نبود وامدار این همه فاصله شوی شاید این من بودم که نمی دانستم در آسمان قصر
پادشاهی قلبت صادقانه دوست داشتن جرم است و گناهی بزرگ نترس سرزنشت نمی کنم نای برگشتن را هم ندارم همان یک ذره نیرو و توانی را هم که داشتم خرج
دلتنگی هایم کردم درست است ناعادلانه مجازاتم کردی و در کمال بی
انصافی و نهایت دلبستگی مر از خود راندی اما آیا می دانستی هنوز هم تویی ن پادشاه کلبه
حقیرانه قلبم ؟ نوشته شده توسط : میتــــــــــــــــــــــــــــرا | چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 | 18:26 | + | موضوع: |
|
|